السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: عزيزى)

63

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى)

افلاطون نيز ذكر نموده‌اند . در زمان او مردى كه هزار پايى به درون مغز او رسوخ كرده بود به اين طبيب و فيلسوف شهير مراجعه مىكند افلاطون او را به همراه خويش به حمام برده و با برداشتن تكه‌اى از استخوان جمجمه او به آن حيوان دست پيدا مىكند ولى هنگامى كه مىخواهد بوسيله قلم موچين يا انبرك آن حيوان را بردارد يكى از شاگردانش به او اعتراض كرده و مىگويد : حيوان دست و پاهاى خود را در ميان پوسته و مويرگهاى مغز اين مرد فرو برده است و اقدام به برداشتن آن عاقلانه نيست اما افلاطون بدون توجه به او انبرك گداخته شده خود را بر پشت هزار پا قرار داد و متعاقب آن ، حيوان پاهاى خود را از ميان پوسته مغز جدا كرد و افلاطون آن را بيرون آورده و بدور افكند . از امام على ( ع ) روايت است كه اولين قياس از جانب ابليس صورت پذيرفت و آن هنگامى بود كه او گفت خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ * ، و اگر ابليس مىدانست كه خداوند چه گوهرى را در ذريهء آدم قرار داده است هرگز به آفرينش خود فخر نمىفروخت ، حضرت در ادامه مىفرمايند : خداوند فرشتگان را از نور و جانّ [ 1 ] را از آتش خلق فرمود و جن را كه دسته‌اى از جان محسوب مىشوند از باد و آب و آدم را از رويه گل آفريد . آنگاه نور و آتش و باد و آب را در انسان به جريان انداخت تا بوسيلهء نور تعقل نمايد و با آتش بخورد و بياشامد و اگر گرماى آتش معده نمىبود هرگز طعام درون آن هضم نمىشد و در صورتى كه باد و برودت در ميان ستون بنى آدم نمىبود گرماى درون معده هرگز فروكش نمىكرد و نيز اگر آب ميان بدن انسان نمىبود ، آتش و گرماى معده ، درون انسان را مىسوزاند و بدين خاطر خداوند اين پنج عنصر را در درون انسان جمع نمود و ابليس با وجوديكه يكى از اين پنج عنصر را در اختيار داشت بدان مباهات ورزيد . [ 2 ] امام صادق ( ع ) : مىفرمايد : خداوند جبرئيل ( ع ) را مأمور ساخت تا مشتى از گل را براى سرشتن انسان از زمين جدا سازد در مقابل زمين پاسخ داد : به خدا پناه خواهم برد اگر از من چيزى را جدا سازى . جبرئيل به سوى خداوند بازگشت و

--> [ 1 ] جانّ همان پدر و اصل جن است و گفته مىشود كه آن صورت نسخ شده‌اى از جن مىباشد مانند ميمون و خوك . [ 2 ] اختصاص - ص 109